تبليغاتX
فقط يك شب

از راه دور


از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من....
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله را احساس نکنی عزیزم.
از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم ، و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم....
آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم هم گذاشت و در کنار هم قدم زد .....
به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم....
از همین راه دور تو را می بوسم و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم...
قاب عکست همیشه روبروی من است و جای بوسه هایم بر روی قاب نمایان است....
از همین راه دور به یاد تو خواهم بود ، در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم
خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های
لحظه دیدارمان از ذهنم دورشود....
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه
احساس کنی در کنار منی !
یک راه دور ، یک دنیا عشق ، محبت و پاکی....
این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است
چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان دوباره فرا رسد ....
ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم.....
آری لحظه دیدار نزدیک است...
یک خواب عاشقانه ، خواب با هم بودنمان ، خواب دست گذاشتن در دستان هم ،
خواب نگاه به چشمان هم ، یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره ، روزی که لحظه
به لحظه آن به یاد همیم .... و این است یک فاصله عاشقانه...
میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید حقیقت شیرین لحظه دیدارمان....
از همین راه دور نیز میتوان عاشق بود ، و از همین راه دور نیز میتوان همدیگر را
همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم .. پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه
عاشق باش چون این راه دور خیلی مقدس است و پایان راه ، شیرین تر از گذشته است


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


دادگاه عشق


چه ساده زندگی میکردم ، بی ریا ، تنها ، بی صدا!
چه آرام با خود درد دل میکردم و روزها و لحظه ها را با رفیق شب و روزم
که همان تنهایی بود سپری میکردم....
با تنهایی بودم و هیچ ارزویی را نداشتم !
عاشق شدن برایم یک رویا بود و تنهایی برایم حقیقت تلخ زندگی!
یک زندگی سوت و کور و بدون هیچ دغدغه ودلهره و یا ترسی از دربه در شدن
این قلب شکسته و پر از طاقتم داشتم!
روزی بود و روزگاری چشمانم به چشمی افتاد و اسیر شد ،
آن قلب تنهایم در قلبی دیگر گرفتار شد ....
یک دنیا غم و غصه در دل عاشقم نشست و چه اشکهایی که نگو از چشمانم سرازیر شدند!
خسته ، دلشکسته ، دلی در به در و قلبی پشیمان از این عاشق شدن !
روزی بود که عشق را رها کردم ، دل به دریا زدم و باز عاشق همان عشق دیرینه ام
یعنی تنهایی شدم.....
احضاریه دادگاه آمد و قلب مرا به دادگاه عشق احضار کرد!
قاضی دادگاه که همان سرنوشت بود مرا متهم کرد ، مرا متهم به شکستن یک قلب سرخ کرد!
شاکی همان یاری بود که او را رها کرده بودم .......
وکیل من تنهایی بود ، کسی که سالیان سال مرا اسیر خودش کرده بود ....
سرانجام قاضی دادگاه عشق که همان سرنوشت بود مرا به جرم شکستن
قلبی سرخ محکوم به حبس ابد کرد.....
اینک نیز در زندان غصه ها و تنهایی ها ، در یک زندان سرتاسر تاریکی اسیرم
اسیر غصه ها و درد های دنیا!
کاش دادگاهی هم بود که به شکایت دو چشم خیس من نیز رسیدگی میکرد و ای کاش
قاضی دادگاهی هم بود که مجرم چشمهای خیس مرا نیز متهم میکرد


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


وقتي...

قتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم..
بي تفاوت مي گذرم


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت


بعد از سفری بی عشق از حادثه می آیم
با شوق تو می رفتم بی وسوسه می آیم
یک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نیرنگ و خیانت بود
من از تو چه سر بودم ای بی نفس کمرنگ
من حادثه ی روزم تو شب زده ی دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ی ققنوس
اندوه شب سربی در با ور یک فانوس
در عشق تو فرسودم پایان قشنگی بود
مزد همه ی خوبیم افسوس دورنگی بود
ای از غم من سرخوش شکم به یقین خشکید
محکوم عذابی تو در دایره ی تمدید
لایق تر از این بودم عشق تو حماقت بود
یک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
این اوج حقارت بود
این اوج حقارت بود

ببخشید این بار زیاد نوشتم امید وارم خوشتون بیاد

مرسی از این همه لطف شما نسبت به این بلاگ


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت


مردي در يكي از دره هاي كوههاي پيرنه قدم ميزد .كه به چوپان پيري برخورد
چوپان او را در غذايش شريك كرد و مدت زيادي كنار هم نشستند و از زندگي صحبت كردند
مرد ميگفت : اگر كسي به خدا اعتقاد داشته باشد بايد بپذيرد كه آزاد نيست چون خداوند هرگام او را هدايت ميكند
در پاسخ چوپان او را به دره تنگ و عميقي برد كه در آن پژواك هر صدايي به وضوح شنيده ميشد
گفت: زندگي اين ديواره هاست و سرنوشت فريادي است كه هريك از ما ميكشد آن چه انجام
ميدهيم تا قلب خداوند بالا ميرود و به همان شكل به طرف ما برميگردد
"اعمال خدا به سان پژواك كردار ماست


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


امروز می خوام برای عزیزم مطلبی بنویسم این مطلب فقط برای عزیزم است ،

عزیزمی که خیلی عاشقه منه، منم عاشقه انم، براش جونمو می دم من که کاری

نمی تونم براش بکونم فقط این نوشته هاست که می تونم براش تقدیم کنم امیدوارم

قبول کنه
تو در جان منی، من غم ندارم*****



تو ایمان منی، من کم ندارم*****



اگر درمان تویی، دردم فزون باد*****



وگر معشوقه ای سهم من، جنون باد*****



تویی تنها تویی تو علت من، تو بخشاینده بی منت من*****



صدایم کن، صدای تو ترانه است*****



کلامت آیه های عاشقانه است*****



تو را من سجده، سجده می پرستم که بر سر خاک بر

زانو نشستم.


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


سئوال نکنيد. فقط دوست بداريد تا به رمز عشق دست يابيد

در برابر پديده پيچيده ي عشق ، بجاست که حرکتي خردمندانه داشته باشيم ؛ به خصوص زماني که احساسي عاشقانه به ما دست مي دهد. جراحت هاي روحي زماني بيشتر مي شود که احساس کنيم دوست داشتني نيستيم. در واقع ، همه مسائل را پيوسته تجزيه و تحليل کردن موجب قطع ارتباط ما با عشق و قضاوت نادرست مي شود. پس فقط دوست بداريم و از طرح سئوال هايي نظير چرا ، چه کسي و چگونه دوست بداريم ، بپرهيزيم زيرا هيچ فايده اي نصيب ما نمي شود.


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


از کجا شروع کنم از چی بگم، چطور بگم هر چی فکر می کنم چیزی که لایقت باشه به ذهنم نمی رسه

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی


بیشتر فکر می کنم می فهمم چیزی تو این دنیا نیست که لایق تو باشه تو این همه

کلمه من برای گفتن حرف دلم کلمه کم می آرم

ولی اگه می خواهی بدونی چقدر دوست دارم برو زیر بارون و قطره های بارون و

بگیر اونایی رو که می تونی بگیری تو منو دوست داری و اونایی رو که نمی تونی

بگیری من تو را دوست دارم


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت


روزگار

می دونید فرق آموزگار با روزگار چیه؟

آموزگار اول درس می ده بعد امتحان میگیره

ولی روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده

اره تو این دنیا دیگه هیچ کس به حقیقت باور ندارند برعکس

به دروغ باور دارند

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم

و شنا کنیم، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند

حقیقت لباسهایش را در آورد.

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ

در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

چرا؟

چرا باید اینطوری باشد؟


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت


عشق

*عشق يعني خلوت و راز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق
يعني نغمه اي از روي ناز عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني يك بغل ياس سپيد عشق يعني يك ترنم از يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار...

** عشق يعني وعده بوس و كنار عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي عشق يعني با خدا در بي كسي عشق يعني همكلام بيصدا عشق يعني بي نهايت تا خدا...
***عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ... به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ... و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم... غريبه

****آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم



فراموشم


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت